شمارهٔ ۲۱
اگر به جرم محبت کنند پوست، مرانمی رود بدر از سر هوای دوست، مرا
رضای دوست گزیدم بخود چو دانستمکه هرچه دوست پسندد همان نکوست مرا
بخواب خوش همه شب مهر و ماه میبینمز بسکه در نظر آن یار ماه روست مرا
قدش بچشم پرآبم مدام جلوه گر استچه احتیاج به سرو کنار جوست مرا
چو من به هر دو جهان پا زند ز سرمستیهرآنکه نوشد از این میکه در سبوست مرا
نمانده در دل من هیچ آرزو لیکنچو عرش خاک نجف گشتن آرزوست مرا
صغیر کرد غلامی حیدرم آزادبلی چه باک ز حشرم که خواجه اوست مرا