شمارهٔ ۳۶۷
ای کحل چشم اهل نظر خاک پای تووی جان عاشقان همه یکسر فدای تو
آندم که پرده افکنی از روی خود بودنقد روان زنده دلان رونمای تو
ای خاک بر سری که نشد خاک درگهتای وای بر دلی که نشد مبتلای تو
هستی تو آفتاب جهانتاب و جان ماباشد چو ذره رقصکنان در هوای تو
زاهد در آرزوی بهشت است و وصل حورما را همین بس است بهشت لقای تو
بندم دو دیده چون تو بچشمم نهی قدمتا ننگرند مدعیان نقش پای تو
عالم برای من بود و من برای دلباز آی ای کسی که بود دل برای تو
یابد ز نو حیات و برآرد سر از لحدگر مرده بشنود سخن جانفزای تو
گر من امید لطف تو دارم بعید نیستسلطانی و نظر بتو دارد گدای تو
با آنکه گل بلطف و صفا شهره شد بودکمتر ز خار در بر لطف و صفای تو
ای سرو چون بباغ روی دارد آرزوکاید صغیر سایهصفت در قفای تو