شمارهٔ ۲۲۰
برافکن پرده تا خورشید تابان از سما افتدخرامان شو دمی تا سرو در بستان ز پا افتد
صبا بر هم مزن چین سر زلفش که میترسمختن ویران شود آشوب در شهر ختا افتد
شنیدم آن پری از شهر خود عزم سفر داردچه خوشباشد گذار محملش در شهر ما افتد
دلم تا دید آن چاه ز نخدان و خم گیسوچو یوسف گه بچاه و گه بزندان بلا افتد
نسازم قبله تا از طاق محراب دو ابرویشنماز من کجا مقبول درگاه خدا افتد
سیه شد روزگارم چون خطش از حسرت خالشکه باید جای هندو بر لب آب بقا افتد
صغیر از بهر دیدارش نشیند بر سر راهشبود کانشاه خوبان را نظر سوی گدا افتد