شمارهٔ ۲۲۱
هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آیددل دیوانهام از غصه به فریاد آید
کبک قد تو مگر دیده که در طرف چمنخنده اش بر قد سرو قد شمشاد آید
ز آه من روی تو افروخته گردد آریگردد افروخته آتش چو بر آن باد آید
من که بی یاد مه روی تو نتوانم بودچه شود کز منت از مهر دمی یاد آید
شب هر جمعه بدان ذوق بمیخانه رومکه مرخص شده طفل از بر استاد آید
کام شیرین شودم تلخ و سرشگم گلگونهر دمم یاد ز ناکامی فرهاد آید
نتوان گفت که ناید بسرم یار صغیرآید اما چکنم کز ره بیداد آید