شمارهٔ ۲۱۹
تا لبم بوسه چند از تو دلارام نگیردنشود جان ز غم آزاد و دل آرام نگیرد
همه را بوسه عطا کردی و کردی ز غم آزاداین غم ماست که آغاز وی انجام نگیرد
وعظ واعظ ز چه دانی نکند جا بدل ماپختگانیم که در ما سخن خام نگیرد
زاهد از خرقه سالوس مشو غره که ساقیصد چنین جامه بها بهر یکی جام نگیرد
نرسیده است بسر منزل آمال کس آریهیچکس کام از این زال جهان نام نگیرد
گو رها کرد شکار و تن او گور فرو بردابله آنکس که بخود پند ز بهرام نگیرد
جام میگیر و تو هم پیرو جم باش صغیراکس از این عالم فانی به از او کام نگیرد