گنج

شمارهٔ ۲۱۸

۸ بیت
ایدل این شوخ پریوش که چنین میگذردباخبر باش که غارتگر دین میگذرد
این صنم عمر عزیز است مگر یا شب وصلیا مگر عهد شباب است چنین میگذرد
در کمینم که ببوسم لب لعلش آریتشنه لب کی ز سر ماء معین میگذرد
شهریاری که شهانند گدای در اوکی بسر وقت من گوشه نشین میگذرد
روی خود را دمی ای شوخ در آئینه ببینتا بدانی چه بعشاق حزین میگذرد
گندم خال تو نازم که بیک جلوهٔ آنبوالبشر از سر فردوس برین میگذرد
تا که سرو قدت آید بکنارم روزیجوی اشگم به یسار و به یمین میگذرد
هست در فقر صغیرا گهری کز پی آنپور ادهم ز سر تاج و نگین میگذرد