شمارهٔ ۱۵
شد به زلف یار هر که مبتلاپا نمیکشد از سرش بلا
هر که را به خویش خواند از کرمبهر کشتنش میزند صلا
بس که میکشد عاشقان خودگشته کوی او دشت کربلا
دل نهان کند عشق او ولیراز دل کند دیده بر ملا
هر کسی شود غرق بحر عشقکار افتدش با نهنگ لا
ترک می مکن زانکه میدهددیده را ضیا سینه را جلا
شد ز عشق یار حاصل صغیرغصه و الم رنج و ابتلا