شمارهٔ ۱۶
گر نبینم روزی آن مهر جهان افروز راتیره تر از شب ببیند چشم من آن روز را
دل به شوق تیر مژگانش کشد از دیده سرتا مگر گردد هدف آن ناوک دل دوز را
خواست تا خلق جهانش بندهٔ فرمان شوندزان خدایش داد این حسن جهان افروز را
شد سر نالایقم خاک ره پیر مغاناختر مسعود بین و طالع فیروز را
دایمم در نیستی رغبت فزاید آنچنانکحرص افزاید حریص سیم و زراندوز را
چنگ از من یاد دارد این خروش دلخراشنی ز من آموخته این نالهٔ جان سوز را
کس به عالم کی شود استاد در کاری صغیرتا نکو شد خدمت استاد کارآموز را