گنج

شمارهٔ ۱۴

۱۶ بیت
در روی این زمین که تویی صد هزارهاپیش از تو بوده اند به شهر و دیارها
بر پیکر سپید و سیاه بشر بسیاین مهر و ماه تافته لیل و نهارها
بس سیم تن مقیم سراهای زرنگارکامروز خفته اند به خاک مزارها
بس کاخ منهدم شده بینی ز خون دلاجزای آن پر است ز نقش و نگارها
گل سرزند به رنگ رخ گلرخان ز گلرخ زیر گل نهفته ز بس گلعذارها
از سروهای ناز مثال سهی قدانگویی زمانه ساخته در جویبارها
بس بزم عیش گشت سیه پوش و مطرباندادند جای خود همه بر سوگوارها
بس میگسار و ساقی مهوش که هیچ نیستحرفی ز ساقی و اثر از میگسارها
یا للعجب که در طلب دو گز کفنباشد همیشه بین بشرگیر و دارها
دانند فانی است جهان و برای آنبر پا همی کنند صف کار زارها
بس شهریار قادر و سلطان مقتدررفتند و رفت از کفشان اقتدارها
بس کاردان که در عوض پیشرفت کارخود مضمحل شدند در انجام کارها
بس شیرگیرها که ز هم شیرشان دریدصیادها شدند شکار شکارها
شو راستکار و در دو جهان باش رستگارگشتند رستگار چنین رستگارها
کن صرف خدمت دگران روزگار خویشبا نام نیک زنده بمان روزگارها
غافل مشو صغیر ز درها که سفته انداز بهر هوشیاری ما هوشیارها