شمارهٔ ۱۳
جانا ز که آموختی این عشوه گری راعشاق کشی خانه کنی پرده دری را
سرو از تو خجل گشت چو سیب ذقنت دیدآری چه کند سرزنش بی ثمری را
هر لحظه دلم در خم موئیت کند جایخوش کرده فلک قسمت او در بدری را
تا کی به فراق گل رخسار تو هر شبهم ناله شوم نالهٔ مرغ سحری را
جور فلک و طعنه اغیار و غم یاریا رب چه کنم این همه خونین جگری را
از بی خبری مدعیان بی خبرانندزان خرده گرفتند به من بی خبری را
در دست مرا چون هنری نیست همان بهبر حضرت او عرضه دهم بی هنری را
آباد شدم از نظر پیر خراباتنازم روش رندی و صاحب نظری را
دیوانه شود همچو صغیر آن که ببینداز چشم سیه غمزه آن رشگ پری را