گنج

شمارهٔ ۱۲

۹ بیت
تا بود زلف تو اسباب پریشانی مارو به سامان ننهد بی سرو سامانی ما
نه تو رحم آوری و نی اجل آید ما رااز دل سخت تو فریاد و گران جانی ما
دید هرکس رخ تو واله و حیران تو شدنه همین حسن تو شد باعث حیرانی ما
ز آستین اشک بیفزود و ز دامان بگذشتآه از این سیل که دارد سر ویرانی ما
همچو خورشید عیانست که در ملک جهانمهوشی نیست چو دلدار صفاهانی ما
کافری سخت شد،  از سستیِ ما در رهِ دینسبب رونق کفر است مسلمانی ما
روز محشر چو سر از خاک لحد برداریمنام نیکوی تو نقش است به پیشانی ما
نبرد صرفه یقین روز جزا ای زاهدزهد فاش تو ز می ‌خوردن پنهانی ما
ما صغیر از پی زاهد سوی مسجد نرویممسجد ارزانی او میکده ارزانی ما