گنج

شمارهٔ ۳۹

۹ بیت
ای نام عاشق‌سوز تو ورد زبان‌هاوی یاد جان‌افروز تو آرام جان‌ها
با اینکه بیرون از زمان و از مکانیشاه زمان‌ها هستی و ماه مکان‌ها
گفتی نفخت فیه من روحی به قرآنهستی خود ای جان جهان روح روان‌ها
منزل گرفتی در دل دلدادگانتگرچه نگنجی در زمین و آسمان‌ها
فرط ظهورت پرده روی نکو شدای بی‌نشان پنهان شدستی در نشان‌ها
نقش بدیعی باشدت از خامه صنعهر گل که می‌روید به طرف بوستان‌ها
هرگز ندیدیم از تو غیر از مهربانیای مهربان‌تر از تمام مهربان‌ها
وصفت نیامد در بیان یک از هزارانچندان که گفتند اهل بینش داستان‌ها
کی می‌توان بردن صغیر این ره به پایاندر این بیابان گشته گم بس کاروان‌ها