شمارهٔ ۳۸
ای قوی پنجه که بازوی تواناست ترادست گیر از ضعفا پای چو برجاست ترا
کن مهیا ز وفا خواستهٔ محرومانای که ناخواسته هرچیز مهیاست ترا
جرعهٔی هم بحریفان تهی کاسه ببخشای که پر می قدح و ساغر و میناست ترا
ای به هر دایره پرگارصفت سرگردانبشنو این نکته که آن حل معماست ترا
حاجت خویش بمحتاج دگر عرضه مکناز خداوند طلب هر چه تقاضاست ترا
دوش پیر خردم گفت ز احمق بگریزگرچه در موعظه انفاس مسیحاست ترا
بی دلیلت نشود ره سر موئی نزدیکگرچه هر مو قدم بادیه پیماست ترا
سوی معراج وصالت نبود بال عروجتا ز قید من و ما سلسله برپاست ترا
چون طبایع بتفاوت شده ایجاد صغیرمصلحت با همه کس رفق و مداراست ترا