گنج

شمارهٔ ۲۶۶

۱۱ بیت
دوشین بگوش دلم‌ آمد ز مرغ سحرکای خفته خیز ز جا بر بند بار سفر
رفتند همسفران زیشان تو مانده قفاغافل ز دوری ره خفته به راهگذر
ای کرده دین خدا در کار دنیی دونعاقل نکرده چنین دیوانهٔی تو مگر
گه گه ز کاخ و سرا بگذر به مقبره هارو جای خویش ببین ماوای خود بنگر
بس خسروان که چو زد کوس رحیل فلکنه زورشان باجل ره برگرفت و نه زر
بس مهوشان که نهان گشتند زیر زمینبا قد غیرت سرو با روی رشگ قمر
ای مست آز ترا باشد اجل بکمینداری چها که بدل داری چها که بسر
فضل و هنر اگرت باید ز من بشنوآور بدست دلی این است فضل و هنر
ماند بدون سخن مال جهان بجهاناز آن بکن عملی همراه خویش ببر
شیطان چه کرده ببین با بوالبشر پدرتهان ای پسر از او بنما همیشه حذر
پند صغیر شنو آزار خلق مکنکان هست نزد خدا از هر گناه بتر