شمارهٔ ۳۰
چو در کویت وطن دارم نجویم باغ رضوان راچو بر رویت نظر دارم نخواهم حور و غلمان را
نه کافر نی مسلمانم که یاد طره و رویتببرد از خاطرم یکباره شرح کفر و ایمان را
دو جرعه بادهام ساقی کرم کرد و یکی دیدممی و مینا و ساقی عشق و عاشق جان و جانان را
شبی در خواب میدیدند کاش آن طره را آنانکه بر من خرده میگیرند گفتار پریشان را
ندید ار زاهد آن رخسار این نبود عجب آرینبیند چشم نابینا رخ خورشید تابان را
به عالم هرکسی آورده بر کف از کسی دامانصغیر آورده بر کف دامن شاه خراسان را
منم خاک کف پای سگ کوی شهنشاهیکه ضامن شد ز راه مرحمت وحش بیابان را
همیخواهم به آن چیزی که خود میداند آن سرورنوازد از طریق لطف این عبد ثناخوان را