شمارهٔ ۳۱
بگشود تا به خنده لب نوشخند رادر هم شکست رونق بازار قند را
عاقل چه پند بر من دیوانه میدهیتو عشق را ندانی و دیوانه پند را
کوتاه گشت دست تمنایش از دو کونهر کس گرفت آن سر زلف بلند را
از جمله کارها دل من عشق پیشه کردیارب چه سازم این دل مشگل پسند را
آوخ ز خال کنج لبش کان سیاه کردروز سفید گوشه نشینان چند را
داند ز دیدن رخ او حالت مراهر کس که دیده بر سر آتش سپند را
کس نیست چاره ای به غم ما کند صغیرگوئیم با که درد دل دردمند را