گنج

شمارهٔ ۱۱۴

۱۰ بیت
ای به فدای تو من و هر چه هستوی تو حقیقت بت و من بت پرست
دیگرم از غم نفسی هست نیستاز منت ای جان خبری نیست هست
خار بیابان جنون نی همینپای ز مجنون دل آزرده خست
هر سر خاری که بپایش خلیددر دل و در دیدهٔ لیلی شکست
ماه فلک پیش رخت منفعلسرو چمن در بر بالات پست
داشت ز غم دل سر دیوانگیزلف تواش پای بزنجیر بست
در ره عشق تو فتادم ز پایآه نگیری گرم ای دوست دست
در خم زلف تو مرا حال دلهست همان حالت ماهی بشست
یافت چه خوش حاصل ایام عمرآن که شبی با تو به خلوت نشست
تا ابد از عشق تو نالد صغیردیده رخت را چو به صبح الست