شمارهٔ ۱۱۳
تا شدم از گردش چشم تو مستپای زدم یکسره بر هر چه هست
تا ابد اندر دل ساغر بودعکس تو ای ساقی بزم الست
حسن تو تا شهرهٔ بازار شدرونق بازار نکویان شکست
ما نکشیم از سر کوی تو پایتا به وصال تو بیابیم دست
بر دل سنگین تو کاری نکردناوک آهم که به خارا نشست
از چه همی سجده کند بر رختگر نبود زلف تو آتش پرست
زلف تو دام دل پیر و جوانچشم تو بر هم زن هشیار و مست
آن که به دام تو نیفتاد کیستوانکه ز دام تو رهی جست و جست
در یم چشمم پی ماهی دلزلف تو انداخته قلاب و شست
ماه جبین دید فراوان صغیرمهر تو اندر دل او نقش بست