شمارهٔ ۳۸۷
جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسیآخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
جمع خلقی بتماشای من انگشت گزانتو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی
حال آن خستهٔ واماندهٔ افتاده ز پایتو چه دانی که بصد ناز سوار فرسی
باختم دل بنظر بازی و غافل بودمکه بدین روز کشد عاقبت بوالهوسی
در هوایی که ز پرواز بماند جبریلبچه منظور رسم من ز عروج مگسی
در محیطی که شود فلک فلک طوفانیکی در از قعر بدامان کند این خوی خسی
گر بمنزل نرسیدی تو صغیر اینت بسکه در این قافله نالان همه دم چون جرسی