شمارهٔ ۳۴۷
خبرت هست که بی لعل تو ما خونجگریمبی مه روی تو بیزار ز دور قمریم
بامیدی که ز گیسوی تو بویی شنویمهمه شب منتظر مقدم باد سحریم
به تمنای گل روی تو ای سرو روانلاله سان داغ بدل غنچه صفت خونجگریم
ای پریوش تو رخ از دیدهٔ ما بستی و مانظر از غیر توبستیم که صاحب نظریم
بامیدی که ببینیم رخت در دم مرگروزگاریست که در راه اجل منتظریم
سیم اشک و زر رخساره بدست آوردیمتا نگویند که ما عاشق بی سیم و زریم
بر سر ما چو نکردی گذر ای مایهٔ نازگشت معلوم که از خاک رهت پستتریم
تا خبردار شدیم از غم عشقت چو صغیریکسر از کیفیت هر دو جهان بیخبریم