گنج

شمارهٔ ۳۴۵

۱۲ بیت
مرغ قدسم من که در دام بلا افتاده‌امای دریغا در کجا بودم کجا افتاده‌ام
نغمه‌ها در شاخسار باغ رضوان داشتماندر این ویرانه منزل از نوا افتاده‌ام
جای دارد گر بنالم همچو بلبل روز و شبتا ز یار گلعذار خود جدا افتاده‌ام
نیستم آگه چه شد دنیا مرا دردم کشیددر حقیقت من به کام اژدها افتاده‌ام
عیسی گردون‌نشینم یوسف قدسی سرشتدر تن خاکی به زندان بلا افتاده‌ام
آسمان میگرددم بر سر چو نیکو بنگریمن چو گندم زیر سنگ‌ آسیا افتاده‌ام
میکشم هرچند رخت خویش در راه صوابباز می‌بینم که در راه خطا افتاده‌ام
ناله‌ها دارد هر آنکو افتد از بامی بزدچون ننالم من که از بام سما افتاده‌ام
خرم آنساعت که رو آرم سوی اقلیم نورسالها شد کاندر این ظلمت سرا افتاده‌ام
غیر تسلیم و رضا دیگر مرا تدبیر نیستکاندرین محنت بتقدیر خدا افتاده‌ام
یا علی ای هر ز پا افتادهٔی را دستگیردستگیری کن من مسکین ز پا افتاده‌ام
کلب درگاهت صغیرم از تو میجویم نجاترحمتی کاندر هزاران ابتلا افتاده‌ام