گنج

شمارهٔ ۳۴۴

۱۲ بیت
ساقی آن می‌بقدح کن که چو ما نوش کنیمهر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم
آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آرتا که این آتش افروخته خاموش کنیم
خرد و هوش بود مایهٔ غم خوردن ماباده بخشای که دفع خرد و هوش کنیم
هوشیارا تو و دانشوری و عقل و صلاحما برآنیم که خود بیخود و مدهوش کنیم
کی شود فصل بهار آید وزان ترک پسرما به بستان طلب خون سیاوش کنیم
فلک ار سنگ بساغر زدمان باکی نیستمیتوانیم می‌از خون جگر نوش کنیم
مطربا ساز کن آهنگ دف و نغمهٔ نیتا بکی موعظهٔ بی عملان گوش کنیم
پیرهن چیست که جا دارد اگر جامهٔ جانما قبا در غم آن سرو قباپوش کنیم
روی خورشید شود تیره ز دود دل ماهر زمان یاد از آن زلف و بناگوش کنیم
دوش با روی چو صبح‌ام د و تا شام ابدشاید ارما سخن از کیفیت دوش کنیم
هیچ مقصود نماند بدل ما هرگاهدست با شاهد مقصود در آغوش کنیم
سرگردان بود سر دوش و بپایش چو صغیربفکندیم کزین بار سبک دوش کنیم