گنج

شمارهٔ ۳۷۳

۹ بیت
ای در گرانمایه وای یار یگانهدریای غمت را نبود هیچ کرانه
در فکر دهانت شده‌ام هیچ بدانسانکز من نبود غیر سخن هیچ نشانه
تو روی متاب از من دلخسته که سهل استبیداد فلک طعن عدو جور زمانه
گر نیست سر زلف تو مقصود چه حاصلاز سبحه صد دانه و از ورد شبانه
زان پس که جهان گشتم و از پای فتادمدیدم که توام بوده‌ای ایدوست بخانه
بر تن بدرم جامه شب وصل که ما راحایل نشود پیرهنی هم به میانه
هر لحظه پریشان شودم خاطر مجموعزلف تو چو درست صبا بینم و شانه
کی مرغ دل از دام تو آرد بچمن رویبا اینکه در این دام نه آبست و نه دانه
گر قتل صغیر است تو را در نظر ای ترکمقصد بعمل آر چه حاجت ببهانه