گنج

شمارهٔ ۳۷۴

۱۱ بیت
ای یار بکس وفا نکردهجز جور و جفا بما نکرده
ای درد درون دردمنداندانسته و اعتنا نکرده
صد درد که‌ آمد و رفتیدرد دل ما دوا نکرده
گفتی که وفا کنی پس از جورترسم نکنی خدا نکرده
من کیستم آن بلاکش عشقاندیشه ز ابتلا نکرده
بر من نگذشته است تا حالروزی و شبی دعا نکرده
یا رب چه کنم دگر ندارمتیری ز کمان رها نکرده
بختم که بود بخواب با منغیریست خود آشنا نکرده
بیدار شود دگر کجا کیاین خفتهٔ دیده وانکرده
رفتند از این دیار یارانرو هیچ سوی قفا نکرده
مانند صغیر از زمانهکام دل خود روا نکرده