گنج

شمارهٔ ۲۵۸

۹ بیت
گر نه برقع بر رخ آن مه جبین افتاده بودمهر از خجلت ز چرخ چارمین افتاده بود
گر بدان صورت دل و دین باختم عیبم مکنزانکه در آنعکس صورت آفرین افتاده بود
گر نه از باد صبا زلفش پریشان شد چرادوش آن آشوب اندر ملک چین افتاده بود
از وجودی چون تو ای مسجود اهل اسمانقرعه اقبال بر خلق زمین افتاده بود
شیخ دانی از چه مینالید هنگام سحردر خیال خلد و وصل حور عین افتاده بود
راه ما از عشق شد نزدیک ور نه تا ابدکار ما در دست عقل دوربین افتاده بود
خمر دوشین را چه شد دانی بمستی ها سببعکس ساقی در میان ساتکین افتاده بود
چون روی بیرون ازین عالم به بینی خویشراگوهری کاندر میان ماء و طین افتاده بود
گر تکلم از زبان دل نمیکردی صغیرکی کلامت دلپذیر و دلنشین افتاده بود