شمارهٔ ۲۵۷
شاه اورنگ نشین فکر جهانی داردو آن به ره خفتهٔ مسکین غم نانی دارد
درد تو از تو و درمان تو درتست بلینکته دریاب سخن ارزش جانی دارد
غم ز تاخیر اجابت چه خوری گاه دعاتا شود بذر تو نان طول زمانی دارد
از نظر رفت و در آمد به زبان ها عنقابی نشان هر که شد از نام نشانی دارد
همچو خورشید بود در بر دانا روشناینکه هر ذره ز توحید بیانی دارد
غیر سودای محبت که ندارد جز سودهر چه سودا بجهان هست زیانی دارد
از دل مرد ز خود رسته طلب عشق خدایزانکه هر لعل و گهر گنجی و کانی دارد
آن ادیب است که آداب بخلق آموزدنی کسی کو بدهان چرب زبانی دارد
آنکه از شعر کند رخنه بناموس و شرفخلق گویند عجب طبع روانی دارد
آن که اندر ره باطل فکند مردم رابمکافات حق آیا چه گمانی دارد
روح باقیست صغیرا چه سعید و چه شقیمنتهی گاه اجل نقل مکانی دارد