گنج

شمارهٔ ۴۰۵

۹ بیت
نتوان گفت رخت را قمر آری آریکه تو هستی ز قمر خوبتر آری آری
بهم آویخته زلفین سیاهت نی نیزنگیان ریخته بر یکدگر آری آری
جلوه‌ات از در و دیوار پدیدار امانیست هر بی‌بصر اهل نظر آری آری
جهل بوجهل عجیب است ولی نیست عجباز نبی معجز شق القمر آری آری
ترک جان تا نکند نگذرد از خود غواصکی ز دریا بکف آرد گهر آری آری
محتسب سنگ بجامم زد و گردون بسرشاز مکافات نبودش خبر آری آری
آدمی زاده عجب نیست اگر کرد خطاکه خطا باشدش ارث پدر آری آری
تا که دست تو رسد پای ز میخانه مکشتو ندانی که چه داری بسر آری آری
گر از اینگونه کلامت بزبانست صغیربهتر آنست نویسی به زر آری آری