گنج

شمارهٔ ۴۰۴

۱۰ بیت
داد از دست تو کاینسان دلربائی میکنیچوندل از کف میربائی بیوفائی میکنی
کی کند بیگانه با بیگانه در بیگانگیآنچه با هر آشنا در آشنائی میکنی
هر چه من از درد عشقت میشوم کاهیده ترحسن خود را دمبدم رونق فزائی میکنی
در نمی آید بچشمم جز تو هر سو بنگرمبسکه هر جا پیش چشمم خودنمائی میکنی
شدمس رخساره‌ام در بوته عشق تو زرمرحبا ای عشق در من کیمیائی میکنی
شانه را بر گو مبادت خالی از کف زلف یارخوش ز کار عاشقان مشکل گشائی میکنی
عمر بگذشت ونبردم ره بدان قد بلندتا بکی ای بخت کوته نارسائی میکنی
ناله ات ای نی بسی با نالهٔ من آشناستهمچو من گویا تو هم شرح جدائی میکنی
هر درستی را چو میباشد شکستی در قفاای شکسته چند فکر مومیائی میکنی
خانهٔ شه یافتی دلرا مگر کاینسان صغیربر در این آستان دایم گدایی میکنی