شمارهٔ ۴۰۳
چشم تو مینماید چون آهوی تتاریاما به صید دلها شیری بود شکاری
رشک آیدم چه بر خاک ای سروقد نهی پایخواهم که پای خود را بر چشم من گذاری
ناصح که منع من کرد از عشق روی خوبانپنداشت عاشقی هم کاری است اختیاری
در خیل نازنینان چون یار ما که داردزلفی بدین سیاهی چشمی بدین خماری
گر نیست آسمان را ز ابروی او اشارتچون پیشه کرده دایم آئین کجمداری
با زور و زر وصالش کس را نگشته حاصلاین در نمیتوان زد الا به آه و زاری
آن دم که دید چشمم آن زلف بیقرارشدادم عنان دل را در دست بیقراری
چون غنچه مرادم نشکفت از لبانشاز دیده اشگبارم چون ابر نوبهاری
در دور چشم مستش دیوانگی است الحقکس از صغیر خواهد گر عقل و هوشیاری