گنج

شمارهٔ ۴۰۲

۶ بیت
چشم مستت همه مردم کشد از بی‌باکیای عجب مست که دیده است بدین چالاکی
خو از آن کرد دلم با غم عشقت که ندیدعشرتی در دو جهان خوش‌تر از این غمناکی
نه همین تیرگی از بخت من‌ آموخته شامکز من‌ آموخته هم صبح گریبان چاکی
فلک عربده‌جو رام شود انسان راغافل از خود مشو ای طرفه طلسم خاکی
معرفت پیشه کن ای آن که مقامی خواهیکه به جایی نرسد مرد ز بی ادراکی
دامنی در کفش البته فتد همچو صغیرهر که در عشق نهد گام به دامن‌پاکی