گنج

شمارهٔ ۲۷۷

۷ بیت
دلم بیمار و یاد چشم بیماری پرستارشپرستاری چنین یارب چه باشد حال بیمارش
گرفتارم بتار طرهٔ طرار دلداریکه درهر جا دلی پیدا شود باشد گرفتارش
بنایی کوهکن بگذاشت اندر بیستون از خودکه هر کس بنگرد گوید بنازم دست معمارش
به پشت پردهٔ عصمت بود حسن از حیا پنهانهمانا عشق بایستی که تا سازد پدیدارش
ببین عشق زلیخا چون تقاضا کرد با یوسفکشید از دامن یعقوب پیغمبر به بازارش
الا یوسف ببازار است بازآ در خریدارانزلیخا نیستی هم با کلافی شو خریدارش
لقای دوست را دانی اگر کیفیت و لذتسراپا دیده گردی چون صغیر از بهر دیدارش