شمارهٔ ۱۹۰
بر دل چو یاد لعل لب یار بگذردگویی مسیح بر سر بیمار بگذرد
صد داغ لاله را بنهد روی داغ اگرروزی بباغ آن گل بی خار بگذرد
یکبار هر که بنگرد آن روی دلربااز جان و دین و دل همه یکبار بگذرد
چشم یقین گشا و رخش بی گمان ببینحیفست عمر جمله به پندار بگذرد
هوشیار دیده ایم بسی مست میرودمرد آن که مست باشد و هشیار بگذرد
بر بازوی کمان کشت ای مدعی منازتیر دعا ز گنبد دوار بگذرد
رشگ آیدم ببخت بلند صبا که آنهر نیم شب بگیسوی دلدار بگذرد
عاشق ز جان خویش تواند گذشت لیکهرگز گمان مدار که از یار بگذرد
در خانهٔی که پرده گشاید ز چهره یارتا عرش نور از سر دیوار بگذرد
بگذشت بر صغیر و نشاند آتش غمشآنسان که عفو حق بگنهکار بگذرد