شمارهٔ ۱۸۹
هر چند دانمت مهر ای نازنین نباشداما روا به عاشق پیوسته کین نباشد
هر کس نکرد قبله محراب ابرویت راشک نیست اینچنین کس اهل یقین نباشد
چشمت که خواند آهو آهو نه شیر گیردزلفت که گفت نافه در نافه چین نباشد
ریزد همی کلامت شهدی به کام جان هاحقا که این حلاوت در انگبین نباشد
با لعل روح بخشت کوثر طمع ندارمبا عارض تو کارم با حور و عین نباشد
بادا حرام بر من دیدار روی خوباناز حسن اگر مرادم حسن آفرین نباشد
با ما مشو مصاحب گر اهل عقل و دینیدر کوی عشق صحبت از عقل و دین نباشد
گر جای باده ساقی ریزد بساغرم خوننوشم بجان که دانم قسمت جز این نباشد
از چیست میکند جای اندر خزینهٔ دلگر گفته ات صغیرا در ثمین نباشد