گنج

شمارهٔ ۳۴۰

۹ بیت
داده‌ام جان رو نما تا روی جانان دیده‌امگرچه دشوار است دیدارش من آسان دیده‌ام
خار میآید گل و سنبل بچشمم از دمیکان رخ گلگون و آن زلف پریشان دیده‌ام
کی شود یارب شب وصل آید و من با حبیببازگویم آنچه درایام هجران دیده‌ام
دل ز زلفش برنمیگیرم من ای زاهد بروگر تو آنرا کفر دیدستی من ایمان دیده‌ام
هر کسی دیده است در کاری صلاح خویشتنمن صلاح خویش را در عشق جانان دیده‌ام
سخت و سستی چون دل و عهدش ندارم در نظرمنکه سخت و سست عالمرا فراوان دیده‌ام
ز آه و افغان دم مبند ایدل که من در کار خودهر گشایش دیده‌ام از آه و افغان دیده‌ام
خضر از آب بقا هرگز ندیده است آنچه رامن ز خاک درگه شاه خراسان دیده‌ام
چون صغیر از درگهش هرگز نخواهم روی تافتزانکه این درگاه را من قبله جان دیده‌ام