شمارهٔ ۳۳۹
چون گل روی ترا در خور دیدار شدیمنیست باک ار ببر خلق جهان خوار شدیم
تا سر زلف گره گیر تو افتاد بدستفارغ از کشمکش سبحه و زنار شدیم
بدو صد دام فتادیم و پریدیم ولیآخرالامر بدام تو گرفتار شدیم
در ره عشق تو جز خویش ندیدیم حجابچون گذشتیم ز خود از تو خبردار شدیم
ما تو بودیم و تو ما ما و تو پنداری بودشکرلله بدر از پرده پندار شدیم
شد کهن قصهٔ منصور بگو مفتی راقصد ما کن که مهیای سر دار شدیم
غیرت عشق چنان غیر برانداخت که ماهمه جا محو تماشای رخ یار شدیم
ندهی تا به بها سر ندهندت سریما بدادیم سر و محرم اسرار شدیم
فخر داریم بشاهان جهان تا چو صغربندهٔ شاه نجف حیدر کرار شدیم