گنج

شمارهٔ ۳۴۲

۷ بیت
کرده عشق تو چنان بیخبر و بی خویشمکه به غیر از تو دگر هیچ نمی‌اندیشم
گرم از نوش نوازی ورم از نیش زنیهم بنوش تو ز جان مایل و هم بر نیشم
گر من‌امید عنایت ز تو دارم شایدتو شه مملکت حسنی و من درویشم
مذهب عشق بنازم که به یکباره نمودفارغ از هر روش و بی خبر از هر کیشم
کرد فارغ طلب وصل تو از هر کارمساخت بیگانه غم عشق تو از هر خویشم
در جنون من و مجنون بود ار فرق اینستکه در این راه دو صد مرحله از وی پیشم
لب آن شوخ شکرخند نباتی است صغیرکه نمک ریخته داغش بدرون ریشم