گنج

شمارهٔ ۳۴۱

۹ بیت
دهنش هیچ و از آن بوسه تمنا دارمجای خنده است کز او خواهش بیجا دارم
با خیال رخ لعل لب و زلفش عمریستخون بدل شور بسر سلسله برپا دارم
فارغ ز سبحه و زنارم و از مسجد و دیرتا سر و کار بدان زلف چلیپا دارم
کار من عاشقی و مستی و شاهد بازیستمن از این کار نه انکار و نه حاشا دارم
همه دارند به یوسف نظر رغبت و منرشک بر حال پریشان زلیخا دارم
نخورم حسرت جام و نکشم منت جمتا که از خون جگر باده مهیا دارم
صحبت مردم دانا طلب ایدوست که منهر چه دارم همه از صحبت دانا دارم
واعظم گفت بترس از صف محشر گفتمبا ولای علی از حشر چه پروا دارم
دامنم از گنه آلوده و غم نیست صغیرکه به دامان علی دست تولا دارم