گنج

شمارهٔ ۳۰۷

۸ بیت
چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیمامروز عجب نیست که پیمانه کشیدیم
در حشر چو پرسند ز کردار بگویمعمری همه را ناز ز جانانه کشیدیم
دیدیم چو زنجیر سر زلف بتان رافریاد و فغان از دل دیوانه کشیدیم
از طره اش آرند بما تا خبر دلمنت ز صبا گاه وگه از شانه کشیدیم
از سوختن خود به بر شمع عذارشسدی بره صحبت پروانه کشیدیم
یکتار از آن گیسوی پرچین و گره بودآنرشته که در سبحهٔ صد دانه کشیدیم
دیدیم چو خلقی همه بیگانه ز عشقدپا یکسر از آن مردم بیگانه کشیدیم
تا حشر به میخانه مقیمیم صغیراچون روز ازل رخت به میخانه کشیدیم