گنج

شمارهٔ ۳۰۶

۷ بیت
سر و جان داده گدای در میخانه شدیمرایگان لایق این منصب شاهانه شدیم
یار در خانهٔ دل بود و نمی‌دانستیمشکرُ لله که کنون محرم این خانه شدیم
عجبی نیست که بیگانه شویم از همه خلقما که از خویش به‌سودای تو بیگانه شدیم
سنگ طفلان به‌سر خویش خریدیم آنروزکز غم زلف چو زنجیر تو دیوانه شدیم
یافت چون گنج غمت جای بدل ز ابر مژهآنقدر سیل فرو ریخت که ویرانه شدیم
منعما ناز فرما ز زر و سیم که مادر ازل مخزن آن گوهر یکدانه شدیم
هر که را می‌نگرم مست و خراب است صغیرما در این شهر به مستی ز چه افسانه شدیم‌؟!