گنج

شمارهٔ ۳۰۸

۸ بیت
جز رخ دلستان نمی‌بینمهیچکس غیر آن نمی‌بینم
کی کنم چارهٔ غمش که دمیاز غم او‌ امان نمی‌بینم
ور بخواهم عنان خود گیرمدر کف از خود عنان نمی‌بینم
در رهش از کدام خود گذرممن که خود در میان نمی‌بینم
با وجودی که بی نشانست اوبجز از او نشان نمی‌بینم
اینکه جز زلف او ندارم جایغیر از این آشیان نمی‌بینم
غیر سودای او ز هر سوداسودی الّا زیان نمی‌بینم
هر طرف بنگرم صغیر جز اودر نهان و عیان نمی‌بینم