گنج

شمارهٔ ۳۰۹

۷ بیت
دربند زلف یار چو شد مبتلا دلمیکباره شد ز قید دو عالم رها دلم
دیر و حرم کنند بگردش همی طوافتا گشته جای آن صنم دلربا با دلم
نازم صفای صافی بی درد صوفیانکز یک پیاله اش شده دار الصفا دلم
کردم بلطف خضر چو ظلمات و هم طیدیدم که هست چشمهٔ آب بقا دلم
آنجا که رفته است دلم جز خدای نیستداند خدا و بس که بود در کجا دلم
حیف است بشکنند به سنگ جفا، که هستیک شیشه پر ز جوهرِ مهر و وفا دلم
بیگانه گشته است ز خلق جهان صغیرتا با علی و آل شده آشنا دلم