شمارهٔ ۳۵۰
مرغ سحر همانا زین ناله برکشیدنما را کند ملامت شبها ز آرمیدن
من بندهٔ کسی کو در بندگی بداندمنظور حق چه باشد از بنده آفریدن
ای برگزیده حقت از ممکنات دانیعلت چه شد که گشتی لایق به برگزیدن
معراج جمله اشیا بودی تو و رسیدندآنها به منزل خود هر یک زره بریدن
حق را تو بندگی کن معراج تست اینجااز بندگی تو را هم باید بحق رسیدن
از حالها سراسر دانی چه حال خوشتروقت سحر ز بستر از شوق پا کشیدن
در گوشهئی بزاری با دوست راز گفتنوز او نوید رحمت با گوش جان شنیدن
گاهی پی سجودش رخ بر زمین نهادنگاهی پی رکوعش همچون فلک خمیدن
حالی صغیر بگشای از خواب دیده زیرادر زیر خاک باید تا حشر آرمیدن