شمارهٔ ۳۵۱
خوش بود دیده ز جان بستن و جانان دیدنرحمت وصل پس از زحمت هجران دیدن
هان مخوانید بخلدم که به طوبی ارزدیک نظر قامت آن سرو خرامان دیدن
چه بهشتی تو که دیدار تو را هر که بدیدکرد صرف نظر از روضهٔ رضوان دیدن
اشک ریزد بصر از دیدن روی تو که نیستدیده را طاقت خورشید درخشان دیدن
ای که بی دوست شود عمر تو در عالم طیحاصلت چیست از این رنج فراوان دیدن
کور شد چشم زلیخا بغم یوسف و گفتکوریم به بود از یار بزندان دیدن
ای که در عرصهٔ میدان غمش افتادیبایدت گوی صفت لطمهٔ چوگان دیدن
در دل خضر بود چشمهٔ حیوان چه رویچون سکندر ز پی چشمهٔ حیوان دیدن
دیده بربند صغیر از خود و بین طلعت دوستچشم خودبین نتواند رخ جانان دیدن