گنج

شمارهٔ ۱۲۷

۷ بیت
از غم زلفت ندانم دوش بر من چون گذشتاینقدر دانم که دود آهم از گردون گذشت
گر بگویم شمه ای از آن جگرها خون شودآنچه بی لعل لبت بر ایندل پرخون گذشت
بیتو بگذشت آنچه ایلیلای جان بر من شبیدر تمام عمر نتوان گفت بر مجنون گذشت
پست شد شمشاد و کاجم در چمن پیش نظردر ضمیرم چون خیال آنقدر موزون گذشت
شربت وصلست عاشق را دوای درد و بسزانکه اینجا کار از سقراط و افلاطون گذشت
هر کسی گنج قناعت جست و استغنای طبعدر حقیقت دولتش از دولت قارون گذشت
جز محیطت می‌نخوانم دیگر ای چشم صغیرزان که عنوان تو از سیحون و از جیحون گذشت