گنج

شمارهٔ ۳۹۱

۱۰ بیت
تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنیرو کوش در عمل که نظر کیمیا کنی
ملک جهان و هر چه در آن هست آن تستلیک آنزمان که خویش تو آن خدا کنی
بالله تو را بقای ابد دست می‌دهددر راه حق چو هستی خود را فدا کنی
گفتند مار نفس بکش ای عجب که تواین مار را بپروری و اژدها کنی
خشت است بالش آخر و خاکست بسترتحالی اگر ز چرخ برین متکا کنی
آخر برهگذر فتدت سیم استخوانگر صد هزار خانهٔ زرین بنا کنی
زان پیشتر که از تو علایق جدا شودآن به که خویش دل ز علایق جدا کنی
حق مهربان تر از تو بود بر تو حیف نیستبیگانه خویش را ز چنین آشنا کنی
او خواندت بخود تو گریزی بسوی دیوابلیس را بگیری و حق را رها کنی
با حق تو عهد بستهٔی اندر ازل صغیرتوفیق خواه از او که بعهدت وفا کنی