شمارهٔ ۳۹۰
ای مه ز مهر اگر نظری سوی ما کنیکام دل شکسته ما را روا کنی
آموختت که این روش دلبری که رخبنمائی و بری دل و ترک وفا کنی
هر کس فزوتر از همه شد مبتلای توبر او فزونتر از همه جور و جفا کنی
بر آنکه منع عشق تو از من همی کندبنمای روی تا چو منش مبتلا کنی
چشمت به پشت پرده خورد خون مردمانفریاد از دمی که ز رخ پرده واکنی
آزادی دو کون بود در کمند توروزی مباد آنکه اسیران رها کنی
گاهی ز راه دیده کشی رخت خود بدلگاهی ز دل برآئی و در دیده حا کنی
ای دیده از صغیر چه خواهی که پیش خلقراز نهان او همه جا برملا کنی