گنج

شمارهٔ ۴۰۹

۱۰ بیت
هر گه بخاطرم تو پریوش گذر کنیملک وجود من همه زیر و زبر کنی
آن لعبتی که دیده ببندم چو از رختخود را میان خلوت دل جلوه گر کنی
آن دلبری که بیشترت جان فدا کنندبر عاشقان هر آنچه جفا بیشتر کنی
با این دو ترک مست بهر جا که پا نهییغمای عقل و دین و دل و جان و سر کنی
دانی به عاشقان چه ز حسن تو می‌رودروزی اگر در آینه بر خود نظر کنی
قربان خاک پای تو ما را چه می‌شودخاک رهت شماری و برما گذر کنی
رستیم در غمت ز جهان زانکه هر که رااز خود خبر کنی ز جهان بی خبر کنی
خوردم ز غمزهٔ تو هزاران خدنگ و بازخواهم نشانه‌ام به خدنگ دگر کنی
کم شانه زن بزلف دل زار عاشقانتا کی از این پریش وطن در بدر کنی
آنرا که چون صغیر دهی بوسهٔی ز لببیزارش از حلاوت قند و شکر کنی