شمارهٔ ۴۱۰
روی تو هست موسی و چشم تو سامریکاندل برد بمعجزه و این بساحری
پیش رخ تو ای مه بی مهر مهر راباشد همان بها که بر مهر مشتری
ما را نمود زلف تو تسخیر ای عجباز مار کس ندیده بعالم فسونگری
باشی اگر تو با همه خوبان بیکدیاردر آندیار کس نکند جز تو سروری
دیوانه گر ز دیدن رویت شدم رواستدیوانه گردد آدمی از دیدن پری
هم صورتت بود خوش و هم سیرتت نکوجمع است در تو سربسر اسباب دلبری
امروز دلبری بتو ختم است و شاهدیانسان که ختم شد بمحمد پیمبری
شاهی که گشت بعثتش امروز برملایعنی ز حق رسید بر اوام ر رهبری
مبعوث گشت یکسره بر کل ما خلقاینگونه داد داورش از لطف داوری
آدم در آب و گل بدو میبود او نبیخلقی نگشته ظاهر و او داشت مهتری
محکوم حکم او چه ملک چه پری چه انسزیر نگین او چه ثریا و چه ثری
ای عاقل آنچه را که تو عقلش کنی خطابآن لطف اوست شاملت ار نیک بنگری
هر پادشاه تا که نگردد غلام ویاز او ظهور مینکند دادگستری
حق داده در دو کون ورا خواجگی و بسجز او زکس صغیر مجو بنده پروری