شمارهٔ ۴۱۷
چوبدید خویشتن را همه حسن و دلربائیبه هزار رنگ پوشید لباس خودنمائی
بنمود خویشتن را بخود و ز فرط خوبیدل خود ربود از کف بنگر بدلربائی
عجب از کمند زلفش که برای عالمی شدهمه رشتهٔ اسیری همه دام مبتلائی
به ازل چو دانهٔ خال نمود تا قیامتهمه مرغهای دل شد به هوای آن هوائی
گرهی نمیشود باز ز کار خلق عالماگر او ز زلف پرچین نکند گرهگشائی
بحقیقت ار ببینی ره بردن دلست اینکه بهرکسی گشوده است دری ز آشنائی
نفسی ز غم رهائی نبود برای عاشقکه به گاه وصل هم دل تپد از غم جدایی
چو گدای درگه عشق بود صغیر شایدبه شهنشهان اگر فخر کند از این گدائی