شمارهٔ ۴۱۶
دمی که پرده ز رخسار خود براندازیز روی خود مه و خورشید را خجلسازی
بپردهٔی و دل از کف بری چه خواهی کرددمی که پرده ز رخسار خود براندازی
نه خون دل خورمام روز با خیال لبتکه سالهاست که با جان خود کنم بازی
ز بند بند من آید نوا که در چنگتفتادهام چو نی و از لبم تو ننوازی
زمانه نسبت قد تو را چو داد بسروبرای سرو شد این مایهٔ سرافرازی
بناز بر همه عالم که با چنین صورترواست هر قدر ای نازنین بخود نازی
هوای وصل تو چون در سر صغیر افتادبسوخت بال و پرش زین بلند پروازی